روان شناسی مثبت شاخه ای تازه از روان شناسی است که مارتین سلیگمن و چیکزنت میهالی در سال 1998 آن را بنیان نهادند.

روان شناسی مثبت، سه ستون دارد. نخست، مطالعه ی هیجان مثبت، دوم مطالعه ی خصوصیات مثبت و مهم تر از همه قابلیت ها و فضیلت ها و همچنین توانایی هایی مانند هوش، سوم مطالعه ی نهادهای مثبت مانند دموکراسی، خانواده های نیرومند و جست و جوی آزادی که از فضیلت ها پشتیبانی می کند و آن ها هم به نوبه ی خود پشتیبان هیجان های مثبت هستند (سلیگمن، 1389).

امروزه با پیدایش و گسترش روان شناسی سلامت و روان شناسی مثبت، نگرش درباره ی اختلال ها، از چارچوب پزشکی و مدل تک عاملی خارج شده و پژوهشگران بر این باورند که بهتر است شکل گیری و گسترش اختلال های روانی را به حساب سبک های زندگی عیب ناک و کیفیت پایین زندگی افراد گذاشت و در درمان باید به دنبال درستی و دگرگونی در کیفیت زندگی و گسترش توانمندی ها و ایجاد خرسندی از زندگی و بهزیستی در افراد و جوامع بود (سلیگمن و چیکزنت میهالی، 2000). بر همین پایه، روان شناسان مثبت با رویکردی کل نگر در برابر رویکرد تشخیص آماری انجمن روان پزشکی آمریکا، یک نظام طبقه بندی نوین به نام نیرومندی های منش را در 6 پهنه، جهت شناسایی و دسته بندی توانمندی هایی مشخص کرده اند که وارونه ی بیماری کنش می کنند و بر پایه ی آن، رویکردهای مداخله ای چندی را بنا نهاده اند (آنگلا، 2004) و باور دارند که به جای پافشاری تنها بر آسیب شناسی، باید به دنبال فهم کامل گستره ی تجربه های انسان از کمبود، رنج، بیماری تا شکوفایی، بهزیستی و شادمانی باشیم (گابل و هیت، 2005؛ دینر و سلیگمن، 2003). زیرا روان شناسی تنها تمرکز بر بیماری ها و درمان هم متمرکز بر ناتوانی ها نمی باشد (سلیگمن و چیکزنت میهالی، 2000).

ادامه دارد