
آبراهام هرولد مزلو (1 آوریل 1908، 8 ژوئن 1970) یک روان شناس آمریکایی بود. او برای مفهوم پردازی اش از "سلسله مراتب نیازهای انسان" مطرح، و پدر روان شناسی انسان گرا به شمرده شده است .
زندگی نامه
مزلو، بزرگ ترین کودک [خانواده ای] هفت فرزندی، در بروکلین [نیویورک] دیده به جهان گشود و پا گرفت. والدینش مهاجران یهودی دانش نیاموخته ای از روسیه بودند. او کند ولی منظم بود، و دوران کودکی اش را دوران تنهایی و بدبختی به یاد سپرد، چون، همان گونه که گفت: "من پسر یهودی کوچکی در میان همسایگانی غیریهودی بودم. قدری به نام نویسی سیاه پوستی کلاس اولی در مدرسه ی سفید پوست ها شبیه بود. من منزوی و بدبخت بودم. من در کتاب خانه ها و در میان کتاب ها، بدون هیچ دوستی بزرگ شدم". مزلو در کالج سیتی نیویورک حضور یافت. پدر او امیدوار بود که او حقوق را پی بگیرد، ولی او برای مطالعه ی روان شناسی به دانشکده کارشناسی ارشد دانشگاه ویسکانسین رفت. در همان هنگام، با عمو زاده اش برتا ازدواج کرد، و مربی بزرگش، استاد هری هارلو را یافت. در ویسکانسین او یک خط اصلی پژوهش، بازجست درباره ی فراوان یابی نخستی رفتار و جنسیت را پی گرفت. او برای پژوهش های بیش تر، مطالعات همانند پیوسته، به دانشگاه کلمبیا رفت؛ در آن جا او مربی دیگرش آلفرد آدلر، یکی از پیروان اولیه ی زیگموند فروید را یافت.
از 1937 تا 1951 مزلو از اعضای هبأت علمی دانشکده ی ویسکانسین بود. در نیویورک او دو مربی دیگر یافت، راث بندیکت انسان شناس و روان شناس گشتالت مکس ورتهایمر، که هر دو را هم از نظر شخصی و هم از نظر حرفه ای می ستود. این دو در هر دو قلمرو چنان زبردست، و به همان اندازه "انسان های شگفت آوری" هم بودند، که مزلو آغاز به یادداشت برداری درباره ی ایشان و رفتارشان کرد. این می توانست پایه ی پژوهش مادام العمر وی و اندیشیدن درباره ی سلامت روانی و توانش انسان باشد. او درباره ی آن موضوع، با وام گرفتن از نظرات روان شناسان دیگر ولی عمدتاً افزودن بدان ها، به ویژه مفاهیم سلسله مراتب نیازها، ابرنیازها، خودشکوفایی، و تجربه های اوج (والا) بسیار نوشت. مزلو رهبر روان شناسی انسان گرا شد که در دهه ی 1950 و 1960 پدیدار گشت، آن چیزی که او به آن به عنوان "نیروی سوم" اشاره کرد- فراسوی نظریه ی فرویدی و رفتارگرایی. [
مزلو دید که نیازهای انسان مانند یک نردبان ترتیب یافته اند. اساسی ترین نیازها، در انتها، جسمانی بودند- هوا، آب، خوراک، و خواب. سپس نیازهای ایمنی – امنیت، پایداری- و پیرو آن نیازهای روان شناختی، یا اجتماعی – برای تعلق، عشق، و پذیرش آمدند. بر فراز همه ی آن ها نیازهای خودشکوفایی بودند – نیاز برای تحقق بخشیدن به خویشتن، برای شدن همه ی آن چیزی که کسی شایسته ی شدن است. مزلو احساس کرد که نیازهای برآورده نشده ی پایین نردبان شخص را از بالا رفتن تا پله ی بعدی باز می دارد.