تبليغاتX
ورارو (VARARO)
روان شناسی فرافردی(Transpersonal Psychology)

از دکتر هنک وسلمن

نویسنده ی "سفر به باغ مقدس"

برگردان محمد رضا چنگیز

 

افزایش شمار کسانی که ادیان رسمی  ما را در دسته های گوناگون ترک می نمایند برای هر کس که در دنیای غرب زندگی می کند خبر تازه ای نیست. خبر تازه این است که این جنبشی خدا ناباور نیست. کاملاً برعکس. یک بیداری معنوی گسترده در حال روی دادن است—هر کس که سطوح اجتماعی- اقتصادی موفقیت و منزلت را میان بر می زند، و هر کس که مرزهای فرهنگی، سیاسی، و قومی را تعالی می بخشد نیز هم.

 

این جنبش احتماعی شدیداً مردمی (دموکراتیک) است و ساختگی بودن افرادی را بر ملا می کند که به دسته ای از اعتقادات و ارزش هایی چسبیده اند که از اعتقادات و ارزش های عموم مردم متفاوت است. این تو- در- توی اعتقادی آهسته، اما قطعی است. در میان شمار روز افزونی از افراد آگاه و با نفوذ در حال پذیرش است، بسیاری از ایشان در موقغیت های حرفه ای و اجتماعی یی هستند که می توانند ایده ها و روندهای اجتماعی بیش تری را تحت تأثیر قرار دهند.

 

شمار افراد مزبور به درستی معلوم نیست، ولی مطالعه ی اجتماعی 14 ساله ی متخصص آمار گیری پرفسور پل ری (Paul Ray) در ایالات متحده، نشان داده است که ممکن است بیش از 50 میلیون آمریکایی در این دسته بندی بگنجند، این تعداد نمایان گر بیش از 25% جمعیت بالغ است. این تعداد کمی تیست، و نشان می دهد که این تعداد رو به رشد است. تحلیل ری مطرح می کند که ما غربی ها به نقطه ای از تاریخ خود رسیده ایم که افسانه های متداول دیگر بیش از این به خوبی کار نمی کنند. 50 میلیون نفر در میان ما می دانند، بی آن که گفته آید، این زمان خلق "یک داستان"، و یک افسانه ی فرهنگی تازه است که در آن مجموعه ای از روش های کامل و نوین  دیدن خود و اجتماع مان، و به همان اندازه جایگاه مان در طرح واره ی بزرگ تر اشیا را در هم می آمیزیم.

 

زمینه یابی ری  آشکار کرده است که این شهروندان کسانی با دغدغه های اجتماعی، آگاهی محیطی، و افراد خلاق متمرکز بر معنویت هستند، که ایده ها و ارزش های مثبت بیش تری را از گذشته با خود دارند. هر یک از این "خلاقان فرهنگی" با یقینی کامل می دانند که اگر ما به طور معمول به تجارت مان ادامه دهیم، ممکن است تمدن غرب تمام و کمال فرو می پاشد، و عواقب آن دامان بقیه ی جهان را هم بگیرد. این آگاهی احساس  فزاینده ای از فوریت، و بیمی هستی شتاختی، آمیخته با پافشاری بر اصلاحی اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی به وجود آورده است که همگان را بهره مند خواهد ساخت، ته فقط [افراد] نیرومند و مرجح را.

 

انسان شناسان ممکن است آن را نوع جدیدی از جنبش تجدید حیات فرهنگی بنامند و مشاهده کنند که چنین گردانشی در الگوی فرهنگی غالب در یک اجتماع تنها یک یا دوبار در هر هزار سال روی می دهد. این جنبش نوین در دوره ای از تغییر اجتماعی همواره شتابنده، فراهم آمده از یک فن آوری عالی و نظام  ارتباطی جهان گستری در حال روی دادن است که نظیر آن هرگز پیش تر دیده نشده است. این مطرح می کند که پیش از این گردانشی بسیار فراتر از محدوده های جهان غرب گسترش یافته است، و در واقع، ممکن است در مقیاسی جهانی باشد.

 

آیا شما یکی از هموندان (اعضای) این جنبش هستید؟ کتاب من بینش جو نیم رخی از این انجمن فزاینده ی شایستگان، و به همان اندازه فهرستی مختصر از لبّ باورها و ارزش های ایشان ارائه می نماید: این باورها و ارزش ها با یک یا دو زیر نویس در این جا آمده است ...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  87/05/20ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

بنا به درخواست دوست گرامی هدهد، برگردان درامد نوار تنسگریتی ۱ در این جا آورده می شود:

مردان و زناني كه در دورانِ باستان در مكزيك مي‌زيستند، كساني كه چيره‌دستي‌ِشان در پرداختنِ به آگاهي بود، باور داشتند كه انسان‌ها تماشاگرانِ ويژه‌ترين دوانگاري هستند. ايشان به دوانگاري‌هايِ سُنّتي مانندِ جسم و ذهن يا مادّه و روح اشاره نمي‌كردند، بل‌كه به دوانگاريِ ميانِ خود (Self) و چيزي اشاره داشتند كه كالبَدِ انرژي مي‌ناميدند. ايشان خود را بخشي جامع در نگرآورند كه در بردارنده‌يِ هردوست: جسم و ذهن، مادّه و روح با هم؛ و ايشان كالبَدِ انرژي را همچو توده‌يِ ويژه‌اي از ميدان‌هايِ انرژي تعريف كردند كه هر كدامِ از ما جداگانه داراست، كه تواناييِ دگرديسي به المثّنيِ كاملي از خود را دارد و برعكس: خود تواناييِ دگرديسي به المثّنيِ كاملي از كالبَدِ انرژي را دارد، به ديگر سُخن، به توده‌اي از ميدان‌هايِ انرژيِ محض.

آن مردان و زنانِ مكزيكِ باستان مجموعه حركاتي را ابداع كردند و گسترش دادند كه به ايشان در انباشتنِ انرژيِ ناديده گرفته شده‌يِ بسنده برايِ انجام دادنِ اين دگرديسيِ دوگانه ياري مي‌رساند. ايشان اين دانش را تا به امروز از نسلي به نسلي، نگاه داشتند و ترا-نهادند.

حركاتي را كه مي‌بينيد،”دوازده حركتِ اصلي برايِ گردآوريِ انرژي“ ناميده شده‌اند. اين‌ها بخشي از مجموعه‌يِ وسيعي از حركات‌اند كه به ما، واپسين حلقه از زنجيره‌يِ بلندِ اين مردان و زنان آموخته شدند. اين حركات را به ويژه آموزگارِ بلافصلِ كارلُس كاستانِدا، دُن‌حُوان ماتوس، و كارورزِ ديگري به نامِ لوحان به وي آموزش داد. كارلُس كاستانِدا آن را ”تنسگريتي“ مي‌نامد، اصطلاحي كه از معماري به عاريت گرفت. تنسگريتي ”ويژگيِ ساختارهايِ اسكلتي كه بخش‌هايِ كششيِ پيوسته و يكپارچه‌يِ ناپيوسته را گونه‌اي به كار مي‌گيرد كه هر بخش با بيش‌ترين بازدهي و صَرفه كار مي‌كند“ است. ما اين اصطلاح را درخورترين اصطلاح در نگر مي‌آوريم چون اين سامانه‌يِ حركات نمونه‌يِ كاملي از كشش و وارهيدگيِ ماهيچه‌ها و زردپي‌هايِ بدن است.

كساني كه دوازده حركتِ اصلي برايِ گردآوريِ انرژي را انجام خواهند داد كايلي لوندال، نايي مورِز و رِني مورِز هستند. هرسه‌يِ ايشان به دسته‌اي از باشندگان وابسته‌اند كه مردمِ مكزيكِ باستان ”چاكمول“ يا نگاهبانانِ بي‌امانِ پايگاه‌هايِ انرژي مي‌ناميدند.

به ما گفته شده و اثبات شده است كه اين مجموعه پايه‌يِ دست يازيدن به انرژيِ بسنده برايِ درآمدن به حالتِ ويژه‌اي از بهروزي است كه مي‌تواند به كالبَدِ انرژي معني دهد. معنا بخشيدن به كالبَدِ انرژي نَخستين گام به سويِ گسترشِ پارامترهايِ ادراك است.

برايِ آن مردان و زنانِ مكزيكِ باستان، كارشناسانِ پرداختن به آگاهي، گسترشِ پارامترهايِ ادراك به معنيِ درآمدن به جهان‌هايِ نويِ واقعي و فراگير بود؛ فراگير برايِ ايشان بدان معني بود كه آن جهان‌هايِ نويِ دريافتي تسلسل‌هايِ صرفِ ذهن نبودند، بل‌كه جهان‌هايي بودند كه شخص مي‌تواند در آن‌ها زندگي كند و بميرد. برايِ ايشان درآمدن به جهان‌هايِ تازه هسته‌يِ چيره‌گيِ جادوييِ‌شان بود.

”جادو“ در اين مورد نامناسب‌ترين اصطلاح است، چون سرشار از بارِ معناييِ منفيِ برطرف‌نشدني است. آن كارورزان اين سوگيريِ منفي را كنار گذاشتند با پافشاري بر اين كه جادويِ‌شان تنها مانوورِ ادراك است. ما با آروينِ خويش دريافته‌ايم كه اين به راستي مانوورِ ادراك است، ولي مانووري آن‌چنان سُترگ كه تنها دليرترين و بخردترين مردان و زنان مي‌توانند آن را به انجام رسانند.

+ نوشته شده در  87/04/15ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

حرکات جادويي بر پايه ي ادراک سرراست انرژي استوارست بدان گونه که در کيهان روان مي باشد

     اين جريان انرژي بخشي طبيعي از هستي انسان است. هرچند بيش تر ما کاملاً از اين جنبش هميشگي انرژي ناآگاهيم، با اين همه، هست. ناخودآگاه ما بيش تر اين معرفت را با عادت و آموزش مي پوشاند. تمايل به آگاه شدن از اين معرفت بار ديگر همه چيز را دگرگون مي کند. ما يقيناً مي توانيم از آن ناآگاه بمانيم و به هستي مان ادامه دهيم. هرچند که در آن صورت هستي کوتاه تر و بي آرامش تري خواهد بود و بيش ترين بخش از انگيزه ي اصلي مان(رشد در مسير شخصي) کاملاً برآورده نخواهد شد و پي آمد آن ناخشنودي بسياري تجربه خواهيم کرد.

     درک خويشتن به عنوان موجوداتي انرژي مند در چنان سطوح ظريفي از آگاهي روي خواهد داد که نخست تنها به نيروي ايمان مي توانيم پذيراي آن باشيم. منطقي است، پس بايد آن را در راه رسيدن به اهداف مان به کار گيريم و اگر گواهي بر سودمندي اش يافتيم به پي گيري مان ادامه دهيم. همهنگام که ادراک مان با تمرين تيزتر مي شود، توجه به ميدان انرژي مان را به روش هايي سرراست تر مي آغازيم. اين تقويت منحني فراگيري را افزايش مي دهد. هر چه بيش تر کنج هاي انديشه و احساس خويش را بکاويم، گواه بيش تري از ساختار انرژمندمان به دست خواهيم آورد.چون تمرينات بدني حرکات جادويي توان بيش تري را براي رسيدن به سکوت دروني و آرام جاني در ما القا مي کند، اين قطعي تر مي شود. هنگامي که حرکات به خوبي فراگرفته شوند، به خودي خود، ذهن مان را چنان اشغال مي کنند که در حال اجراي شان به حالت مراقبه درمي آييم. برهمکنش سکوت دروني و حرکات جادويي در عمل تجربه اي سرراست از خويشتن مان را به ما ارائه خواهد داد. آميزش تمرين ها با دوره هاي مراقبه سودمندي هر دو را افزايش خواهد داد. هر چه بيش تر عظمت خود را تجربه کنيم، بيش تر به گستردگي و شگرفي خويشتن مان پي خواهيم برد.

     عمري آموزش و تلقين راه مان را در سفر به خودآگاهي مي بندد. از آغاز زندگي به ما مي گويند احمق نباشيم، با آن که معني آن را نمي فهميم. به ما مي گويند جهان چگونه است. به ما مي گويند چه بيانديشيم و چگونه بيانديشيم، چه بگوييم و چه بکنيم و اين دقيقاً کاري است که مي کنيم. تجربه ي سرراست ما از واقعيت بازمي ايستد و از ميان همه ي اين پيام ها صافي مي شود. هر چه فراسوي پذيرش پدر و مادر و خواهر و برادر و آموزگار و غيره باشد به ناخوداگاه فرستاده مي شود و مي آموزيم که چگونه آن ها را با عادت در آن جا نگه مي داريم. از توان بازيافت اطلاعات مگر با تلاشي بسيار بازمي مانيم. هرازگاهي، تجربه اي تروماتيک آن را به سطح مي آورد و گاهي، مي توانيم آن را با تمرين هايي مانند حرکات جادويي به سطح آوريم. شيوه ي دوم به راستي کم دردتر و مهيج ترست.

    نادان! مهار زندگي خويش را به دست گير. اين پيام خردمندان باستان است. خودت معنا و چگونگي زندگي را درياب. پاسخ پرسش هايت را درون خويش بجوي. تجربه کن و بيازما و ببين که چيزها چگونه کار مي کنند. جوياي راه خويش باش و حقيقتي را برگير که خود به محک تجربه آزموده اي. شمن ها کارآموزان شان را وادار به تجربه هاي تازه اي مي کردند تا نظر ايشان را درباره قطعيت و جزميت واقعيت متزلزل سازند. اين تمرين ها طراحي شده اند تا به تجربه ي زندگي غناي تازه تري ببخشند.

     حرکات جادويي براي همسنگي ميان خود جسماني و خود غير جسماني طرح ريزي شده اند. به راستي، اين همسنگي ريشه در کارآيندي آن ها دارد. در فرآيند رشد و خودشکوفايي به آگاهي جسماني همان اندازه نيازست که به آگاهي معنوی. هر يورشي به ناشناخته نيازمند همسنگي متناسب با جهان فيزيکي است، مکاشفه ي مفهومي تازه نيازمند پايه ريزي در واقعيت جسماني براي شمول خود واقعيت است. از اين رو، اين حرکات براي قوي و ورزيده کردن بدن و جنباندن و حدت بخشيدن به ذهن به کار مي روند.

    اين حقيقت که تمرين ها به رغم تشويش هاي عقلاني کارگر مي افتند جادويي شان ساخته است. در آغاز باور سودمندي و معناداري حرکات تا اندازه اي دشوارست. آن ها کاملاً احمقانه و بي معني به نظر مي رسند ولي با تمرين شان آن گونه که گويي سودمندند، چنين مي شوند و اين جادوست. با گرويدن به اين که به راستي ما مي توانيم خود انرژي مندمان را با حرکاتي جسماني متأثر سازيم، بدان عمل هم خواهيم کرد. گواه سودمندي آن در پي اش فرامي رسد و جادو معنا مي شود.

     از اين رو، حرکات جادويي بسا فراتر از تمرين هاي صرف است. آن ها کانون قصد ما هستند براي رشد و فراگيري و شدن ما و رسيدن بدان چه مي توانيم باشيم. آن ها به غايت جادويي اند چراکه فرازميني ترين ادراکات مان از واقعيت را بر پايه ي کنش جسماني بنا مي نهند. آن ها ماهيت جادويي جهان را با نماياندن گواهي از سرچشمه ي شاکله ي جهان بازمي تابانند. با در دست گرفتن عنان ميادين انرژي خويش و با حرکت آن ها به روش هايي که خودمان رقم زده ايم نه روش هاي اتفاقي عادات و آموزش ها، ارباب سرنوشت خويش مي شويم.


+ نوشته شده در  87/03/21ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

ما در اين جا انسان هايي براي تجربه اي روحاني نيستيم ،

             ما روحانياني هستيم براي تجربه اي انساني.

- دنيون برينکلي  (Dannion Brinkley)

اصول و تمريناتِ شمن گرايانه‌ي تولتک ها

 

نوشته ي تيموتي فاينلي(Timothy N. Finley) در پايگاهِ Flight of the Eagle.

برگردان آزاد از مخمد رضا چنگیز

 

     مانندِ همه ي سنت هايِ روحيِ باستاني، تولتک ها بديهي مي‌انگاشتند که انسان ها بيش از آني اند که به چشم مي‌آيند. به راستي ايشان در پس سنتي با سابقه اي بس طولاني مانده اند که بر پايه ي باورهايي از دريافت سرراست ماتريس هاي انرژي مند استوارست که جان و جهان ايشان را شکل مي دهد. از اين رو، تمرين هايي که ايشان پي گرفتند و به کارورزان شان آموختند بر پايه ي همين ادراک بود.

     درين مختصر خواهيم کوشيد تا معناي آن ادراکات را تا اندازه اي روشن کنيم و درين حين ساختار مفهومي آموزه هاي ايشان را به زبان جهان روزانه مان بازگوييم. چون داده هاي منتج از ادراکي سرراست از "ناديدني" ناگزير، همان گونه که مي دانيم، گنگ و وراي حد تقريرست، پس بر ابتدايي ترين اصول متمرکز خواهيم شد و بحث خويش را برمبناي تمريناتي جسماني پي خواهيم افکند که روش زندگي ايشان را برجسته مي نمايد.

جهاني در نهاد تو نهان است

     شالوده ي فلسفه ي تولتک ها بر اين نظر استوارست که انسان ها بيش از اين جسم صغيرند. راستي را اين باوري است بس مهم که ما بيش تر ناديدني هستيم تا ديدني. همه ي آموزه هايي که تولتک ها از آن پيروي مي کنند تابع اين اصل اند. اين نظر از اين ساختار مفهومي برخاسته است که ما، سرشتي، بسا به جاي آن که هشيارانه دريابيم بيش تر ناديدني را اندرمي يابيم. به اصطلاح امروزي پديداري ناخودآگاه در زندگي روزانه مثال خوبي از اين جريان است. تمايلات ناخودآگاه که بيش ترمان را در طول روز به حرکت وامي دارد، بخشي بزرگ و در عين حال ناديدني از وجود مان هستند و هنگام تخليه ي هيجاني ناخودآگاهانه اي که انجام مي دهيم(براي نمونه پرخوري، يا خودداري از پرداختن به احساسات مان يا هزاران مثال ديگر)، در حال واکنش نشان دادن به اين جريان ناديدني هستيم )به اعتقاد فرويد، ناهشياري مخزن افکار بسيار اضطراب آور  و تهديد کننده اي است که مي توانند به آگاهي هشيار راه يابند-م.). به طور کلي هنگامي که با جهان برهمکنش انجام مي دهيم اغلب با ناديدني هم سر و کار داريم، بدون آگاهي از حرکات انرژي و اين که ما در ترازي از هشياري فراسوي آگاهي بيداري اندرمي يابيم.

     اين واقعيت نامشهود کم از واقعيت مشهود نيست. جلوتر از خودآگاه ما کار مي کند. به انگشت شهود لمس مان مي کند. بر جريان انديشه ودگرگوني حالات مان و بر زمان رخدادها و مهر و کين مان از ديگران و چيزهايي که بر زندگي مان مؤثرند، اثر مي گذارد. در ترازي ژرف تر، ناديدني نيروي خلاقه اي است که واقعيتي را مي سازد که مي بينيم. ناخودآگاه قلمرويي است که اين نيروي آفريننده در آن هويت مي يابد وشکل مي گيرد. تصور اشياء پايه اي است که با آن واقعيت جسماني اشياء شکل مي گيرد. فهم و کاربرد تصور اشياء مي تواند به شدت تجربه مان را از واقعيت دگرگون سازد. اين جاست که قصد همچو موجودي تبلور مي آغازد. اين جاست که مي توانيم تصميم بگيريم که هستيم و با روش هاي کارآمد بر راستا و جريان زندگي مان اثر بگذاريم.

     اين واقعيت ناديدني را که بزرگ ترين بخش کيهان است که در آن به سر مي بريم، مي توانيم به عنوان موضوع اين فلسفه دستکاري کرده و يکراست متأثر سازيم. تمرين هاي شمن گرايانه ي تولتک ها براي نيل بدين مقصود طراحي شده بودند. کردار ما در اين جهان بازتاب و فرافکني بي درنگ ناديدني است. کردار ما مي تواند ساختار اصلي واقعيت را دگرگون سازد. آموزه هاي اين فرزانگان، به سوي اين آزادي نشانه رفته بود. جست و جوي آزادي، بارزترين ويژگي سامانه ي معرفت ايشان بود، آزادي از نيروي اجتماعي شدن که روح فرد و آزادي از بند عادات دروني که تجربه سرراست از ناديدني را سرکوب مي کند و آزادي براي گزينش شکل و جنبش کيهان. اين بينندگان باستان سپس توجه خود را به اين خواسته معطوف کردند و با اين کار به دستکاري سرراست جهان ناديدني پرداختند. تمرين هاي شان، در نتيجه ي اين مطالعه ي ژرف، سينه به سينه از کارورزان شان به ارث رسيده است. اين تمرين ها کليدهاي معرفتي بيش تر به زندگاني و فرصت آزادي مطلوب را در دست دارند.

کالبد جسماني قصد ناديدني را باز مي تاباند

     بحث ايشان بر سر اين بود که جهان پيرامون ما فرآورده ي سرراست قصد هر يک از ما به عنوان نوع و همگي ما به عنوان جنس است. ادراک ايشان از انرژي نشان شان داد که همين شکل جسماني ما نيز فرآورده ي اين جريان قصد در درون ماده است. اين شمن ها آموخته بودند هرچه تجسد مي يافت، از بيماري و ويروس گرفته تا سرطان و غيره، پيرو اين جريان قصدست. اين آموخته براي شفابخشي به ايشان هبه شد چراکه ايشان بدين جريان قصد چيره گرديده بودند. ايشان ديدند که تعارضات در مقاصد شخصي همواره ريشه ي بيماريي جسماني است. کسي که بر اثر خشم و شرم زندگي را بي ارزش مي بيند، تعارضي سترگ ميان اين احساس و قصد خويش براي بودن مي آفريند. بدن اين تعارض را با بيماريي بازمي تاباند که زندگي شخص را تهديد مي کند. تعارضات کوچک تر بيماري يا آسيب کم تري به همراه خواهند داشت.

     آن شمن ها در نتيجه ي اين مشاهده، بر فنوني تمرکز کردند تا به قصد وضوحي بخشند که از چنين تعارضاتي بکاهد. با تمرين اين فنون، دريافتند آن گاه که قصدشان به گونه ي انعطاف ناپذيري روشن بود، مي توانستند با سرعتي چشمگير به آرزوهايشان جامه ي عمل بپوشانند. ايشان دريافتند که توان آن دارند به روشي که ما جادويش مي ناميم جهان پيرامون شان را دستکاري کنند. و اين همه تنها به اين دليل بود که ايشان تعارضي ميان خواهش ها و انسان بودن خويش نداشتند.

حرکات جادويي کانون روشني از قصد را مي آفرينند

     در ميان اين فنون براي زدودن مقاصد متعارض مجموعه اي از حرکات بدني بود که شمن هاي مکزيک باستان آن ها را حرکات جادويي مي ناميدند. کارلس کاستاندا و ديگر اعضاي گروه کارآموزانش به تازگي آن ها را فهرست بندي و تشريح کرده و به نام تنسگريتي در دسترس مردم امروزي گذارده اند. کاستاندا اين نام را از نوشته هاي باکمينستر فولر [فولر در 12 ژولاي 1895 در ميلتون(Milton) ماساچوست زاده شد. پدر فولر هنگامي که او پسري 12 ساله بود درگذشت. او پسري بود با توانشي سرشتي براي ساختن چيزهاي گوناگون. فولر به دانشگاه ميلتون در ماساچوست فرستاده شد. سپس در دانشگاه هارواد آغاز به دانش آموزي کرد ولي دو بار از دانشگاه اخراج شد. او در فواصل ترم هاي اش در هاروارد مدتي در کانادا به مکانيکي در کارگاهي نساجي پرداخت. سپس کارگر کارگاه بسته بندي گوشت شد. در سال 1917 ازدواج کرد و در جنگ نخست جهاني در نيروي دريايي آمريکا خدمت کرد. در اوايل دهه ي بيست با پدر زنش شرکتي راه اندازي کردند که در سال 1927 به ورشکستگي و بي کاري وي انجاميد. او در شيکاگوي ايلينوي با بدبختي روزگار مي گذرانيد و در همين ايام شاهد مرگ دهتر جوان خود به خاطر سينه پهلو بود. کارش به خودکشي کشيد ولي در واپسين لحظات تصميمش را دگرگون ساخت. او مي خواست بداند که فردي ساده چه کمکي مي تواند به دگرگوني جهان و به سود همه ي انسان ها کند. نيم سده بعد دامنه ي گسترده اي از ايده ها، طرح ها و اختراعات به او اختصاص داشت. با کاميابي در گنبدهاي ژئودزيک در سال هاي 1950 قدرداني هاي بين المللي را ازآن خود ساخت. او در سال هاي 1959 تا 1970 در دانشگاه ايلينويز جنوبي و مدرسه ي هنر و طراحي به تدريس پرداخت. سرانجام فولر موفق به ثبت 25 اختراع در آمريکا شد. از بسياري جاها مدرک دکترا دريافت کرد و جوايز بي شماري از جمله نشان زرين مؤسسه ي معماران آمريکا را نصيب خود ساخت. وي در سن 88 سالگي با کوله باري از افتخارات درگذشت. او کتاب هاي بسياري دارد و بر بسياري از کتاب ها پيش گفتار و ديباچه نگاشته و کتاب هاي بسياري هم درباره ي او به نگارش درآمده است. از جمله کتاب هاي او مي توان به چند مورد اشاره کرد:

از فولر ديباچه اي بر کتاب تي. ام. اکتشاف انرژي دروني و غلبه بر فشار رواني که بدون ذکر نام وي در برگردان- تي. ام. دانش هوشياري خلاق- به چاپ رسيده است(لطفاً بنگريد به TM: Discovering Inner Energy and Overcoming Stress، صص23-13يا تي ام- دانش هوشياري خلاق، صص24-11)-م] برگرفته است که اين اصطلاح را براي تشريح قواعد کلي معماري نوآوري کرد. به گفته ي فولر، استحکام کارآمد يک ساختار، در نتيجه ي "ساختارهاي اسکلتي است که اعضاي کششي پيوسته و اعضاي فشرده ناپيوسته را گونه اي به کار مي گيرد که هر عضو با بيش ترين کارايي و صرفه کار مي کند". براي بنيان نهادن اين مجموعه حرکات، اين معني سرراست ترين و ساده ترين بود. اين حرکات دستکاري جريان انرژي آدمي براي آفريدن قصدي روشن و متمرکزست که با قصد کيهان همسو مي شود.

      مردم بي آن که بدانند چه مي کنند اين حرکات را انجام نمي دهند. آنان حرکات را انجام مي دهند چون مي خواهند بدانند. آنان خواهان شناخت زندگي اند، آنان مي خواهند خودشان را همان گونه که هستند بشناسند. نصب العين کردن اين خواسته ها هنگام انجام دادن اين دستکاري سرراست ميدان انرژي، به خواست شکلي عيني مي بخشد.

     چون حرکات براي تأثير سرراست بر ميدان انرژي طراحي شده اند، بخش هاي ناديدني مان براي مان بسيار عيني تر و واقعي تر و با تماميت مان عجين مي گردند. ديگر نمي پرسيم که آيا ما ماتريسي انرژي مند در شکلي جسماني ايم؟ شواهد بسياري گرد مي آوريم که آن را براي مان اثبات مي کند. به روش هايي اصيلي براي ديدن جريان انرژيي مي آغازيم که مبدل به بدن هاي مان مي شود همان گونه که آن را برمي انگيزانيم و به اطراف حرکت مي دهيم. پيوندهايي سرراست ميان کردارهاي مان نسبت به ميدان انرژي و جوشش زندگي پيرامون مان خواهيم ديد.

     نخست حالت تندرستي و سرزندگي مان متأثر مي شود. با به جنبش درآمدن انرژي بيش تري در پيرامون مان بي درنگ افزايشي در توان مان را خواهيم آزمود. بسا کساني که ميلي دوباره براي تکاپو، تمرين يا درگيري مقتدرانه با زندگي را بيازمايند. جهان پيرامون مان به ظرافت دگرگوني مي آغازد تا براي افزايشي ازين دست جاي بيش تري باز کند.

     سپس، حالات هيجاني مان دگرگوني مي آغازند و شديدتر مي شوند. زندگي را بيش تر حس خواهيم کرد. شدت تجربه مان افزايش مي يابد. حظ مان از زيستن فراوان تر و فراگيرتر مي شود. اين به ما امکان مي دهد تا تعرضات قصد را به دور افکنيم که به تجربه هاي مان از خشم و درد و اندوه جان مي بخشد و در نتيجه به سادگي آن ها را کم تر در زندگي احساس خواهيم کرد.

     همهنگام که به اين تمرين تمرکز مي پردازيم، انديشيدن مان نيز دقيق تر مي شود. پيوندهاي سرراست تري را ميان رخدادهاي زندگي خواهيم ديد. نيروي بيش تري براي دگرگوني چيزي حس خواهيم کرد که دوست نمي داريم. آگاهي مان با تغذيه اي که از تمرين ها مي يابد فضايي دروني خواهد آفريد که در آن مي توانيم به بخش هايي از هستي مان دست يابيم که لايه هاي گفت و گوي دروني از ديدمان نهان کرده بود و ما حتي کوچک ترين توجهي بدان ها نداشتيم. هرگام به سوي روشنايي بيش تر انگيزه و شهامت ما را براي برداشتن گام بعدي بيش تر مي کند و از اين رو سرعت مان براي شدن  بدان گونه که برگزيده ايم بيش تر مي شود (اين ها و بسياري ديگر جملگي تأثيرات تن- کارشناختي، روان شناختي و روان کاوانه ي انواع روش هاي مديتيشن(مراقبه) هستند که پيش تر در پژوهش هايي علمي به اثبات رسيده اند. لطفاً بنگرید به روان­شناسی مدیتیشن از همین وبلاگ-م).

+ نوشته شده در  87/02/21ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

به بهانه ی ساخت "سفر به تولام".

 "آن چه مرا – یک ایتالیایی ، یک مدیترانه ای که با تربیت کاتولیک شرطی شده است – افسون کرد و برایم بیگانه نمود ، دیدگاه خاص دون حوان و کاستاندا به جهان بود . من آن جا چیزهای غیر انسانی زیادی دیدم ... . چیزی که افسون کننده یافتم این بود که احساس میکردی به چشم اندازی انتقال یافته ای که هرگز تصور نمی کردی ، و هرگز گمان نمی بردی و این که به راستی داشتی بیرون از خودت ، بیرون از انسانیت خودت تنفس می کردی و این که برای لحظه ای به تو لرزشی نا آشنا از تعلق به دیگر عناصر دست می داد ، به عناصری از دنیای گیاهان ، دنیای حیوانات ، حتی دنیای کانی ها ، احساسی که از جنس سکوت است و از جنس رنگ های فرا زمینی و فرا جهانی ...". 

  فدریکو فلینی

 هالیوود ریپورتر در بازار فیلم دومین جشنواره ی فیلم رم از تولید پروژه ی سینمایی " سفر به تولام" بر مبنای فیلمنامه ای از فیلم ساز فقید ایتالیایی "فدریکو فلینی " خبر داد . این فیلم که در باره ی سفر فلینی به مکزیک برای دیدار با کارلوس کاستاندا نویسنده معروف پرویی است ، در استودیوهای چینه چیتای رم و لوکیشن هایی در مکزیک با بودجه ای در حدود پنج میلیون دلار ساخته می شود .

گفته می شود "سفر به تولام " روز 20 ژانویه 2008 در هشتاد و هشتمین سالگرد تولد فلمینی کلید خواهد خورد . پشتیبانان مالی پروژه می گویند فعلا حدود نیمی از پول لازم را برای ساخت فیلم در اختیار دارند که به همت سرمایه گذاران مکزیکی و دولت این کشور فراهم شده است .

فیلم ساز برجسته ایتالیایی فیلمنامه " سفر به تولام " را سال 1985 نوشت که اولین بار سال بعد از آن در کتابی چاپ روزنامه ایتالیایی کوریره دلاسرا منتشر شد ، اما هیچ وقت به فیلم برگردانده نشد .

این پروژه را مارکو بارتوکیونی مستند ساز می سازد . نام فلینی و همکار فیلمنامه نویس او تولیو پینلی در عنوان بندی فیلم ذکر می شود .

هنوز بازیگران پروژه مشخص نشده اند .

 فلینی متولد 1920 ، خالق تعدادی از مطرح ترین فیلم های تاریخ سینما از جمله <جاده> ، <شب های گابیریا> ، < زندگی شیرین > ، هشت و نیم > ، < جولیتای ارواح > و < آمارکورد> است .
 

+ نوشته شده در  86/11/01ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

مريلين تونه شنده (Marilyn Tuneshende) هنگامي که کارلُس و گروهش رهبري کارگاه هاي آموزشي تنسگريتي و فروش نوارهاي ويدئويي تنسگريتي را آغاز کردند به نشريّه ي مجيکال بِلند آمد. او ادّعا داشت که تنسگريتي دسيسه اي براي پول درآوردن و سرقتِ نيروي زندگاني مردم است. مجيکال بِلند بسياري از مقاله های او را چاپ کرد، و ما خودمان را در بحبوحه ي جنگِ ساحري او و کاستانِدا و اطرافيانش يافتيم. مريلين دو کتاب در سنّت هاي باطني (اين جمله ايهام دارد. Inner Traditions نامِ یک انتشارات هم هست. اگر منظور نويسنده اين انتسارات باشد، باز هم تونه شنده 3 کتاب در آن به چاپ رسانده است نه دو کتاب- م) نوشت و هنوز هم گردش ها و کارگاه هاي آموزشي را رهبري مي کند.

 دُن ميگوئل رويز (Miguel Ángel Ruiz)، بومي مکزيکي و سومين نسل از [دودمانِ] درمان گران، گزارشِ مسيحي شده اي از ناواليسم را نوشت و چند سال به حاضرين بسياري در ساکرامنتوي کاليفرنيا آموزش داد. اُپراح [Oprah: اُپراح وينفري (Oprah Winfrey) هنرپيشه و يکي از سرشناس ترين اجراکنندگان گفتار- نمايش در آمريکاست. گفتار- نمايش اُپراح از 8 سپتامبر 1986 آغاز گشته و تاکنون صدها قسمت از آن پخش شده است. سايتِ سي ان ان و تايم او را "قدرتمند ترين زن جهان" لقب داده است. او يکي از متنفّذترين منتقدانِ کتاب هم است- م] کتابِ چهار پيمانِ (The Four Agreements: اين کتاب يک بار با نامِ چهار ميثاق، و ديگر بار با نامِ 4 توافق به فارسي برگردان و به چاپ رسيده است. در ضمن مکمل این کتاب هم با نام پارسی زندگی بر اساس خرد سرخپوستان تولتک به چاپ رسیده است- م) او را در نمايشش در آغوش گرفت. او اکنون سرشناس تر از کارلُس کاستانِداست.

 

مايکل هارنر (Michael Harner: تا آن جا که مي دانم کتابي به فارسي از او در دست نيست. درباره ي او لطفاً بنگريد به شامانيسم، به ويژه ص82 و 83. هم چنين به وب سايتِ www.Shamanism.org- م) برخي از پرخواننده ترين و مقبول ترين کتاب ها را درباره ي شَمنيزم نوشت و کارگاه هاي آموزشي يي را در مارينِ (Marin: يکي از 27 بخش ايالت کاليفرنياست که در 28 فوريه ي 1850 ايجاد شد. مارين در شمال خليج سن فرانسيسکو واقع و براي طبيعت زيبايش شهره است- م) کاليفرنيا و سراسرِ جهان رهبري مي کند.

کتاب هايي درباره ي تمرين هايي پيش- اروپايي از شَمنيزم، اين فنون براي بسياري از کساني که هرگز کاستانِدا نخوانده اند يا بيش از ديگراني که به دست هارنر فهرست شده اند قابل استفاده و دست رَس پذير شده اند.

 آلبرتو ويليدو (Alberto Villido: کتابِ شمن شفاگرِ فرزانه ي او به فارسي در دست است- م) در کوبا زاده شد و در پرو دانش آموخت. او کتاب هاي بسيار مهمّي نوشته و اغلب در مجيکال ِبلند ظاهر شده است. او کارگاه هاي آموزشي و گردش هاي شَمني افسانه واري را به پرو سرپرستي مي کند.

دَن ميلمن [Dan Millman: از او کتاب هايي مانندِ سفر مقدّس (با دو برگردان)، آيينِ جان و قوانين روحي (دوتاي آخِري برگردان يک کتاب هستند) به فارسي برگشته و به چاپ رسيده است- م] کتابِ پرفروشي نوشت، جنگجوي آرام [The peaceful Warrior: اين کتاب با نامِ جنگجوي صلحجو به فارسي برگردان شده است (با برگرداني نه چندان دلچسب- در بخش بررسی کتاب های مربوط به کاستاندا به آن خواهم پرداخت!). هم چنین بر اساس این نوول فیلمی با همین نام به کارگردانی ویکتور سالوا در سال 2006 ساخته شد که جایزه ی بهترین فیلم اصلی در جشنواره ی Maui (2006) را ازان خود کرد. نام کامل کتاب هم طریقت جنگاور آرام است- م]، و پس از آن کتاب هاي شَمني و خود- بهسازي بسيار مهمّي تأليف کرد.

 برنت سگوندا [Brent Segunda: تا جایی که من می دانم نام درست او Brant Secunda است. برنت سکوندا بنیاد گوزن رقصان را در سال 1979 به منظور زنده نگه داشتن سنّت باستانی شَمن های هویی کُل و انتقال آن به جهان معاصر پایه گذاری کرد. او به مدّت 12 سال کار آموز شَمن هویی کُل ها دن حوزه ماتسوا (don José Matsuwa) بود. وی هم اینک شمن، در مان گر و رهبر آیین های سُرخ پوستان هویی کُل می باشد- م]، زاده و پرورده ي بروکلين، به مکزيک شمالي فراخوانده شد جايي که در آن تقريباً مُرد ولي به دست مردم هويي کُل نجات يافت. او سال ها با ايشان زيست و در ميان شان به مطالعه پرداخت. اکنون او بنياد گوزنِ رقصان را مي گرداند و کتاب هاي مهمّي مي نويسد و کارگاه هاي آموزشي آموزنده ي را درباره ي هويي کُل ها رهبري مي کند. 

 جان پرکينز (John Perkins: زاده ي 28 ژانويه ي 1945 در هانوور نيوهمپشاير. او دانش آموخته ي دانشگاه بوستون و نويسنده ي کتاب هايي مانند Psychonavigation: Techniques for Travel Beyond Time، Shapeshifting: Shamanic Techniques for Global and Personal Transformation، The World Is As You Dream It، The Stress-Free Habit و The Spirit of the Shuar است- م) کتاب هايي درباره ي شَمنيزم آمريکاي لاتين نوشته و سال هاست که مقاله هايي براي مجيکال بِلند مي نويسد. به تازگي، او اعتراف کرده است که از همه ي آن ها براي سرپوش نهادن بر استثمارِ سودهاي نفتي اکوادور و بانک جهاني استفاده کرده بود. کتابِ او، اعترافات مزدوري اقتصادي (اين کتاب در سال 2004 منتشر شد- م) نمايشي پُرمشتري است.

 بروس واگنر (Bruce Wagner: مصاحبه اي از او با کاستانِدا را به فارسي برگردانده و در آغازِ کتابي آورده ايم که متأسّفانه تا کنون اجازه ي نشر نيافته است- م)، دوست رفت- و- ماندي کارلُس کاستاندا، اکنون يکي از توليد کنندگان سرشناس تلويزيون و سينماست. برخي مي گويند که او بيش ترِ مقاله ها و کتاب هاي واپسين کارلُس را نوشت.

 منابعِ بسياري به ما گفته اند که تيشا ايبلار و فلوريندا دانر، دو تن از دلشدگانِ کاستانِدا که کتاب هاي مسحور کننده ي ناوالي نوشتند، به همراه چند چاکمولِ آموزشيارِ تنسگريتي (لطفاً درباره ي چاکمول ها بنگريد به خوانندگانِ بي کرانگي، دفترِ هرمنوتيک کاربردي- م) ناپديد شده، و شايد خودکشي کرده اند. وب سايت تنسگريتي سر نخ هايي از ناپديد شدنِ اين شاگردانِ زن، همراه با بينش هايي درباره ي عزيمتِ کاستانِدا عرضه مي دارد (متنِ کامل اين بيانيّه را در ديباچه ي خوانندگانِ بي کرانگي با نامِ کاستانِدا؛ ساحرِ کوانتومي آورده ام- م).

 کارلُس کاستانِدا به شيوه ي آموزگارش، دُن حوان ماتوس جهان را ترک گفت- با آگاهي کامل. در رهسپاري از جهان با هشياري کامل، جنگاورِ تنها، کارلُس کاستانِدا به فراسوي وفورِ دانشي رفت که براي کساني مهيّاست که آرزومند خطر کردن در لايه هاي بي کرانِ آگاهيِ در دست رَس آدمي زادي اند [براي من جاي بسي شگفتي بود که لانگوين در ميان مرده ريگ خواران کاستانِدا از ناوال لوحان ماتوس جديد، نويسنده اي با ادّعاهايي همسان با ادّعاهاي مطرح شده در متنِ مقاله، نامي نبرده است. وي کتابي با نامِ هنر کمين و شکار کردن ادراک موازي نوشته است (درباره ي او لطفاً بنگريد به وب سايتِ www.Parallelperception.com). البته نام هاي کسان ديگري هم هست که نمي دانم (شايد هم بتوان حدس زد) از چه لانگوين به آن ها نپرداخته است؟! در ضمن گمان نمي کنم که پرداختن به شايعات در خورِ کسانی باشد که جويای راستين حقيقت اند- م].

+ نوشته شده در  86/10/25ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

 در بخشي از ديباچه ي کتابِ آيين فرزانگي، با نامِ فرزانشِ کاستانِدا؛ ميراثي جهان روا، به بررسي آثارِ برخي از منتصبانِ کاستانِدا پرداخته ام. نويسنده ي اين مقاله که آن را به بهانه ي بيست و پنجمين سالگردِ چاپِ نشريّه ي مجيکال بِلند [Magical Blend (ترکيب جادويي): پيش تر در کتابِ آيينِ فرزانگي، جوابِ نامه ي کاستانِدا به گوردن واسّون (اکتبرِ 93) و دست نوشته اي از او (شماره ي40) را به چاپ رسانديم که در اين نشريّه منتشر شده بود- م] و به بهانه ي يکصدمين شماره ي مسلسلِ آن نگاشته، تقريباً همان راه را رفته است ولي با مصادره به مطلوب و به سودِ نشريّه اش. این مقاله قرار است به خواست خدا به زودی در کتابی با نام شاگرد ساحر (گفت و شنید کاستاندا و سم کین) به چاپ برسد. قصدم از برگردان آنِ در جريان گذاردنِ واپسين روي دادها درباره ي کاستانِدا در آن سوي دنياست، باشد که علاقه مندان به کاستانِدا در آن با من همباز شوند. با همه ي احترامي که براي لانگوين و نشريّه اش قايل هستم، هر کجا که لازم ديدم به نقدِ گفته هاي وي پرداختم و خاطر نشان مي کنم که اين تنها ديدگاهِ شخصي من پس از سال ها مطالعه و پي گيريِ کتاب هاي کاستانِدا و استناد به منابعي است که به گمانِ من معتبرترند.

 ميراثِ کاستانِدا (اين مقاله با نامِ  Carlos Castaneda Legacyدر ص84 صدمين شماره ي نشريّه ي مجيکال بِلند، بهارِ 2007، به چاپ رسيده است- م)

نوشته ي مايکل پيتر لانگوين (Micheal Peter Langevin: ناشر و ويراستار نشريّه ي مجيکال بِلند و آموزگاري معنوي است- م)

برگردان از محمّد رضا چنگيز

 در دهه ي 1960 کاستانِدا پايان نامه ي ويراسته ي کارشناسي ارشدش را چاپ کرد. کتاب داستان هاي دُن حوان (کاستانِدا کتابي با اين عنوان ندارد ولي شاید منظور نویسنده سه گانه ی نَخست کاستانِداست- م) نام گرفت. کتاب تجرِبه هاي جادويي شخصيِ کاستانِدا را با ساحري از شمالِ مکزيک بازگفت که هنگامِ انجام دادنِ مطالعات گياه شناسي با او ديدار کرد. کتاب بيش تر، از مجموعه معرفت و روشي از ادراک و نقلِ مکان در واقعيّتِ غيرِ غربي و غيرِ خطّي حکايت داشت. او از ناوال ها، جادوي کهنِ تولتک ها، و ويژگي هاي دقّت سخن گفت. دقّت دوم متضمّنِ کاربردِ جيمسون ويد، پيوتي، و قارچ هاي توهّم زا در حکم ميانجي بود (اين برداشت سال هاست که ديگر منسوخ شده و گويا نويسنده ي مقاله از سومين کتاب به بعد را نخوانده است!- م). تا سال 1984 کاستانِدا پنج کتابِ پرفروش [تا آن جا که من مي دانم تا سالِ 1984 کاستانِدا هفت کتاب داشت نه پنج کتاب! او در سالِ 1968 آموزش هاي دُن حوان؛ در سالِ 1971 واقعيتي جداگانه (در ايران حقيقتي ديگر)؛ در سالِ 1972 سفر به ايکستلان (در ايران سفر به ديگر سو)؛ در سالِ 1974 داستان هاي اقتدار (در ايران افسانه هاي قدرت)؛ در سالِ 1977 دومين حلقه ي اقتدار؛ در سالِ 1981 ارمغانِ عقاب و در سالِ 1984 آتش درون را به چاپ رساند- م] نوشته و به عِنوان خلوت نشيني که به ندرت مصاحبه ها را پذيرفت آبرويي کسب کرد. تايم (اين مصاحبه در شماره ي 5 آگوست 1973مجلّه ي تايم با طرحی از پرتره ی کاستاندا به چاپ رسید ولی او هيچ گاه دل خوشي از آن مصاحبه نداشت- م) و سايکولوژي تودي تنها دو مصاحبه اي را چاپ کردند که او تا زمان انتشارِ دومين کتابش پذيرفت.

 کارلُس روشي ساحرانه در ارتباط با پشته هايي از نامه هاي طرفدارانِِ پر و پا قرص داشت که تقريباً همواره دست نخورده و بي جواب مي ماندند. از قضا، او به نامه هاي پُستي سر زد و نامه اي را کنار گذاشت و جادو و سرنوشت را براي اجابتِ درخواستِ ملاقاتِ نويسنده ي آن احساس کرد (براي روشِ پاسخ گويي کاستانِدا به نامه ها لطفاً بنگريد به طريقت تولتک ها، ص65 و گفت و شنودي با کارلوس کاستاندا، ص132- م). استادِ دانشکده اي در ميسوري به آن شيوه درخواست مصاحبه اي داشت [او کسي نيست جز بانوي فرهيخته، گراسيئلا کوروالان که مصاحبه ي او نَخست به اسپانيايي و با نامِ “Dialogo A Fondo Con Carlos Castaneda” در نشريّه ي Revista Mutantia در سالِ 1982 و سپس در سالِ 1983 به انگليسي با نام "رهايي دُن حوان" و "بي عيب و نقصي: طريقتِ تولتک ها" با برگردان آنيلو ريورو (Anilo Rivero) در مجلّه ي Seeds of Unfolding به چاپ رسيد و دو سال بعد، يعني 1985 دوباره برگردانِ انگليسي آن در دو شماره ي پشتِ همِ 15 و 16 مجيکال بِلند با نام "رازهاي سر به مُهر" و با برگردان لري تاولر (Lary Towler) منتشر شد که در بادهاي مخالف به آن استناد کرده ام. برگردانِ پارسي آن با نامِِ طريقت تولتک ها از روي برگردانِِ آلماني آن انجام پذيرفته است- م]. همين که او اين شگفتي، اين موهبتِ بي همتا را تقرير کرد با نشريّه اي در برزيل و مجيکال بِلند تماس گرفت و حقوقِ آن گزارشِ اختصاصي را به ما واگذارد. اين آغازِ ارتباطي باورنکردني با کارلُس کاستانِدا، بسياري از کارورزان، دلشدگان، و وابستگان او بود.

در 1998 پزشکِ قانوني يکي از توابع (اين گواهي به تاريخ 27 آوريلِ 1998 از بخش لُس آنجلس ايالتِ کاليفرنيا صادر شده است و تاريخ درگذشت کاستانِدا را در 24 آوريلِ 1998 نشان می دهد- م) رسماً گزارشِ کالبَد شکافي کارلُس کاستانِدا را اعلام کرد که بر اثر از کار افتادگي کبد مرده است. بسياري از پيروانش ادّعا کردند که او کارلُس نيست؛ برخي مي گويند که او هنوز در اختفا زندگي مي کند، در حالي که برخي ديگر مي گويند او کالبَدش را به بُعدي فراسوي مرگ بُرد. ما اين جا در مجيکال بِلند مصرّانه ديدگاه هاي مان را درباره ي کسي درگذاشتيم که ناواليسم و شَمنيزم را مطالعه، و با آن سفر کرد، يا آن را آموزش داد. خُب، در اين جا هم برخي از تفاصيلي مطرح شد که ديديم.

 کِن ايگل فدر (Ken Eagle Feather: او نويسنده ي چهار کتاب است نه سه کتاب! نامِ کتاب هاي او به ترتيب انتشار عبارت اند از Traveling With Power، A Toltec Path، Tracking Freedom و The Dream of Vixen Tor- م)، اکنون کن اسميت، سه کتابِ خوبِ ناوالي نوشت و ادّعا کرد که يک بار دُن حوان را ديد و ارتباطي جادويي و انتقالي آموزشي [ميان ايشان] روي داد. او هماينک بازجُست هاي پزشکي را رهبري مي کند و کتاب ها و مقالاتي درباره ي سلامتِ کلّ نگر مي نگارد. چند مقاله از او در مجيکال بِلند به چاپ رسيده است. مصاحبه اي با او در صد و يکمين شماره ي مجيکال بِلند به چاپ خواهد رسيد.

امي والاس [Amy Wallace: امي دختر نوول نويس سرشناس ايروينگ والاس است. کتابي با نامِ شاگردِ ساحر: زندگي من با کارلُس کاستانِدا درباره ي کاستانِدا به چاپ رساند. از او چند کتاب ديگر مانند دو: يک زندگي نامه (1978) و اعجوبه (1986) هم در دست است- م]، يکي از دلشدگانِ کارلُس بود که نوولي درباره ي واپسين سال هاي [زندگي] کارلُس نوشت، و به نگارشِ کتاب هاي پرفروشِ خود بازگشته است.

 خانمي که عليه ويکتور سانچز به خاطرِ تخطّي از دارايي هاي فکري اقامه ي دعوي کرد و اغلب دادخواست هاي تهديد کننده اي عليه مجيکال بِلند دارد، دبورا دروز (Deborah Drooz: براي آگاهي از فعّاليّت هاي او لطفاً بنگريد به strook.com- م)، (که گفتيم وکيل کارلُس بود) به نظر مي رسد کليّه ي حقوقِ کتاب ها و آموزش هاي کارلُس را به ارث برده است.

 

ويکتور سانچز (Victor Sanchez: نويسنده ي کتاب هاي The Teachings of Don Carlos، Toltecs of the New Millennium، The Toltec Path of Recapitulation و The Toltec Oracle با همکاري فرانک دياز. دو کتاب از او به نام هاي آموزش هاي دون کارلوس و طريقت تولتکي مرور دوباره به فارسي برگشته اند- م) ناوال نويسنده و آموزگارست. يک بومي مکزيکي، او با قبيله ي هويي کُل [Huichol: گروهي از سُرخ پوستان که در کوه هاي سيئرّا مادره در استان هاي ناياريت و جاليسکوي مکزيک زندگي مي کنند. ايشان خود را "مردم" (Wixáritari) مي نامند. آيين شان جاندار انگاری و نقش بافت ها و منجق دوزي هاي شان زبانزدست- م) زيست و تمرين هاي شَمني ايشان را مطالعه کرد. ويکتور به عنوانِ يکي از بهترين منابعِ حاملِ آموزش هاي کارلُس بر مجيکال بِلند صحّه گذاشت. او هنوز مقالاتي مي نويسد و کارگاه هاي آموزشي يي را در مکزيک و سراسرِ جهان رهبري مي کند.

 

+ نوشته شده در  86/10/21ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  |