تبليغاتX
ورارو (VARARO)
روان شناسی فرافردی(Transpersonal Psychology)

هنگامی که برای نخستین بار کتاب جاودانگی هر روز؛ دوره ای فشرده در دگرسانی مینوی نوشته ی چوپرا را خواندم بسیار به وجد آمدم. این کتاب که در آستانه ی سده ی بیست و یکم نگارش یافته بود برای من یادآور آوادوتا گیتا بود که نگارش آن را بیش از دو هزار سال پیش تخمین می زنند.

جاودانگی هر روز، جایگاه درآمیختن فرزانگی نو و کهن است. مجمع البحرینی که در آن فیزیک کوانتوم از یک سو و حکمت ودانته از سویی دیگر به هم می پیوندند تا آگاهی مان را تا بدان جا برکشند که در عمل دریابیم: "بیرون زتو نیست هر چه در عالم هست". و یگانگی عالم صغیر و کبیر را به جان بیازماییم.

      "امروز یافته­های دانش نوین درباره­ی سرشت راستین­مان بینش­های تازه­ای به ما می­دهند. ما در آستانه­ی روزگاران نویی هستیم، و به گونه­ای از شناخت نوین سازمند می­شویم، شناختی که می­تواند یا رهاننده­ی ما یا وایرانگر ما باشد. ما ناچاریم یا پرش به ورطه­ی توهّم و نادانی را برگزینیم یا اوج گرفتن در تجربه­ی واقعیّت و روشنیدگی را..." .

 چوپرا در این کتاب می کوشد تا دریافتی از تن کوانتوم مکانیکی و واقعیت کوانتومی را به ما بنمایاند تا از این راه چیزی را تجربه نماییم که بینندگان آن را حالت های ابر آگاهی می نامند.

 در این کتاب شما گردآورده ای از جمله هایی ار خواهید یافت که همچون گزاره­ها یا بینش­های پایه­ای به کار خواهند رفت. هم چنین می­شود هر جمله را چونان یک سوترا یا کوآن نگریست.

 هر جمله را در یک نشست مراقبه به کار بگیرید. اگر چم (معنای) آن جمله برای تان آشکار بود به جمله ی سپسین بروید. اگر آن بی درنگ آشکار نبود، چندی را با آن تک جمله سپری نمایید تا چم بنهفته در آن خویش را بر شما بنمایاند. پس از پایان خوانش این کتاب بی تردید آگاهی تان به ترازی نو برکشیده خواهد شد. به زعم خود چوپرا این کتاب نسخه ی امروزین جایانا یوگا یا یوگای معرفت و شناخت است.

این کتاب هم اینک برای کارهای چاپ به انتشارات اشراقیه سپرده شده است. امید که هر چه زودتر مجوز نشر دریافت نماید و راهی بازار کتاب شود.

+ نوشته شده در  88/06/20ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

با درود،

پس از دیرکردی بلند مدت، لیک با دستی پر بازگشتم. اکنون سه کتاب آماده ی چاپ دارم که یکی از آن تائو ته چینگ است. در مطلب پسین به آن خواهم پرداخت. با آرزوی کامیابی برای همه!

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

 به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم!

 "هشیاری در این گاه، رنگ پریده و خیال زده است و تپش های حیات را تنها گاهی از دور می شنود. شاید هم هشیاری به این فاصله و این نیم مردگی نیاز دارد تا پیوندی نو با جیات دراندازد و بُعد نوی به زندگی ببخشد." 

     این ترسیمی است از هشیاری غفلت زده ی عموم. هشیاری ناتمام و خامی که تنها سر در لاک خود دارد و از هستی و عشق و مستی هیچ نشنیدست بو! 

و لیک آدمی را سری است با بی خودی و مستی. که در آن حال هشیاری برمی شود و فرامی رود... . انسان را با ساحت معنوی نسبتی است فرافردی، ساحتی که در آن خودها، رنگ می بازند و مرزها فرو می ریزند و نقاب ها فرو می افتند.

 "خردی که راه به حال ابدی یافته است، با تمام هستی اش نقش اش در زمان و مکان نسبی را می گزارد و بر حدود خویش می ماند در حالی که می داند این حدودِ هیچ است و آن همه هیچیدن."

 اندیشه های پیر هرات، مولوی، لائو زه، کاستاندا- دشمنان فرزانه یا همان اهل معرفت را درست برنشمرده اند!-، نیچه، سپهری، هایدگر و دیگران و تأثیر اشاره نشده ی آلن واتس با اندیشه ی نگارنده در هم پیچیده اند تا حاصل کار کتابی فراهم آید که بدان جا رهنمون مان شود که "هیچ" می هیچد. درنگ های این کتاب، گاه، به راستی به درنگ مان می دارند. درنگیدن در درنگستان های آن گوارای تان!

 هیچ اینجا می هیچد؛

جستارهایی در نشانه شناسی تجربه های فرافردی

نوشته ی فرزاد گلی

 "می توان در بی اعتقادی به جوهر با ساختارگرایان همداستان بود و نهادِ شناخت و سرشتِ جهان را کنشی یا رابطه ای دانست. آری جهان هیچ بنیاد است اما هیچی که نه- چیز است، نه هیچ چیز. هیچی که تن به تعین نمی دهد و چون جوهر نیز ماقبلی نیست چرا که زمان- مکانِ مطلق است و قبل و بعد و هنگامه یی در میان نیست. فقط هستن هماره است. هشیاری آن گاه که از بدن بَر می شود و بی سو و بی غرض می گردد به هیچ- نه چیز- تعلق می گیرد و هستیدن آغاز می شود و یگانگیِ دو گانه ی هستن و هستیدن. این فرا روی هشیاری از جیث التفاتی است یا معطوف به هیچ بودن؟ جغرافیای تعلیق است یا پدیدارشناسی هیچ؟"

 هر چه در درون گیومه آمده از متن کتاب است. پیش تر نام نویسنده  را در جمع دست اندرکاران کتاب رهیافت انرژیایی به سلامت هم دیده بودیم.

+ نوشته شده در  87/10/02ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

بشنوید ای دوستان این داستان

خود خقیقت نقد حال ماست آن

در برنامه ی دی شب - در واقع بامداد امروز- چکاوک موضوع گفت و گو درباره ی مولوی و مثنوی بود. میهمان محترم برنامه - آقای صابر امامی- با مهارت هر چه تمام تر توانست مهار برنامه را از دست مجری محترم - که در این بحث تنها سر می خاراند- به دست گیرد و آن را به جای دلخواه خود بکشاند.

او درباره ی کمبود تلاش در زمینه ی ادبیات نمایشی در ایران و کمی درباره ی یونگ و نظریه ی شخصیت او سخن گفت و بحث را به تحلیل - در واقع تأویل- داستان شاه و کنیزک از دیدگاه روان شناسی یونگ کشانید. برای نمونه، این داستان را تجربه ی عرفانی مولوی دانست و کنیزک را به آنیمای پادشاه و پیر را به من برتر او مانند کرد.

در این زمینه دو کتاب فرایند فردیت در افسانه های پریان نوشته ی دکتر مری لوییز فون فرنس و عشق درمانی را به حضور محترمتان معرفی می نمایم و از خوانندگان خواهشمندم که این جستار را به بحث بگذارند!

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

 کنث ارل "کن" ویلبر جونیور. (زاده ی 31 جولای 1949) نویسنده ای آمریکایی است که درباره ی روان شناسی، فلسفه، عرفان، بوم شناسی، و تکامل معنوی قلم فرسایی می کند. او به عنوان روزگار نو (عصر جدید) توصیف شده است، اگر چه نوشته های اش انتقادی از جنبش روزگار نو هستند. کار او مدون کردن چیزی است که او آن را "نظریه ی جامع هوشیاری" می نامد. او یکی از مطرح کنندگان عمده ی جنبش انتگرال است و بنیاد انتگرال را به سال 1998 پایه گذارد.

     در حالی که ویلبر روش های مدیتیشن بودایی  و آموزش های بودیزم مادهیامیکا و ناگارجونا را در خصوص پی ریزی آثارش تمرین کرده است، خودش را به عنوان یک بودایی معرفی نمی کند.

 زندگی نامه

      کن ویلبر در 31 جولای 1949 در اوکلاهاما سیتی دیده به جهان گشود. در سال 1967 به عنوان دانشجوی دوره ی پیش پزشکی در دانشگاه دوک نام نویسی کرد، و تقریباً بی درنگ با چیزی که علم برای ارائه داشت یک سرخوردگی را تجربه کرد. او، مانند هزاران نفر دیگر از آن نسل، از ادبیات خاور زمین، به ویژه دائو د جینگ، الهام گرفت، که علاقه ی او را به بوداگروی تسریع کرد. دوک را ترک گفت، و در دانشگاه نبراسکا نام نویسی کرد، و درجه ی مهندسی را با یک ارشد مضاعف در شیمی و زیست شناسی به پایان رساند.

 

     در سال 1973[در حالی که تنها 24 سال داشت]، ویلبر نخستین کتابش، طیف هوشیاری را تمام کرد، که در آن برای یک پارچه گی شناخت از دانش های نامتجانس تلاش کرد. پس از آن که بیست ناشر آن را وازدند سرانجام در سال 1977 از سوی کوست بوکز پذیرفته شد. (داستان نگارش و وازنی های این کتاب از سوی ناشران گوناگون و ادامه ی تلاش ها برای انتشار آن در پیش گفتار کتاب تجدید چاپ شده ی طیف هوشیاری به تمامی نقل شده است. من در حال برگرداندن این کتاب به پارسی هستم که امیدوارم هر چه زودتر آماده ی چاپ و پخش شود!) - ادامه دارد

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

آبراهام هرولد مزلو (1 آوریل 1908، 8 ژوئن 1970) یک روان شناس آمریکایی بود. او برای مفهوم پردازی اش از "سلسله مراتب نیازهای انسان" مطرح، و پدر روان شناسی انسان گرا به شمرده شده است .

 زندگی نامه

 مزلو، بزرگ ترین کودک [خانواده ای] هفت فرزندی، در بروکلین [نیویورک] دیده به جهان گشود و پا گرفت. والدینش مهاجران یهودی دانش نیاموخته ای از روسیه بودند. او کند ولی منظم بود، و دوران کودکی اش را دوران تنهایی و بدبختی به یاد سپرد، چون، همان گونه که گفت: "من پسر یهودی کوچکی در میان همسایگانی غیریهودی بودم. قدری به نام نویسی سیاه پوستی کلاس اولی در مدرسه ی سفید پوست ها شبیه بود. من منزوی و بدبخت بودم. من در کتاب خانه ها و در میان کتاب ها، بدون هیچ دوستی بزرگ شدم". مزلو در کالج سیتی نیویورک حضور یافت. پدر او امیدوار بود که او حقوق را پی بگیرد، ولی او برای مطالعه ی روان شناسی به دانشکده کارشناسی ارشد دانشگاه ویسکانسین رفت. در همان هنگام، با عمو زاده اش برتا ازدواج کرد، و مربی بزرگش، استاد هری هارلو را یافت. در ویسکانسین او یک خط اصلی پژوهش، بازجست درباره ی فراوان یابی نخستی رفتار و جنسیت را پی گرفت. او برای پژوهش های بیش تر، مطالعات همانند پیوسته، به دانشگاه کلمبیا رفت؛ در آن جا او مربی دیگرش آلفرد آدلر، یکی از پیروان اولیه ی زیگموند فروید را یافت.

از 1937 تا 1951 مزلو از اعضای هبأت علمی دانشکده ی ویسکانسین بود. در نیویورک او دو مربی دیگر یافت، راث بندیکت انسان شناس و روان شناس گشتالت مکس ورتهایمر، که هر دو را هم از نظر شخصی و هم از نظر حرفه ای می ستود. این دو در هر دو قلمرو چنان زبردست، و به همان اندازه "انسان های شگفت آوری" هم بودند، که مزلو آغاز به یادداشت برداری درباره ی ایشان و رفتارشان کرد. این می توانست پایه ی پژوهش مادام العمر وی و اندیشیدن درباره ی سلامت روانی و توانش انسان باشد. او درباره ی آن موضوع، با وام گرفتن از نظرات روان شناسان دیگر ولی عمدتاً افزودن بدان ها، به ویژه مفاهیم سلسله مراتب نیازها، ابرنیازها، خودشکوفایی، و تجربه های اوج (والا) بسیار نوشت. مزلو رهبر روان شناسی انسان گرا شد که در دهه ی 1950 و 1960 پدیدار گشت، آن چیزی که او به آن به عنوان "نیروی سوم" اشاره کرد- فراسوی نظریه ی فرویدی و رفتارگرایی. [

مزلو دید که نیازهای انسان مانند یک نردبان ترتیب یافته اند. اساسی ترین نیازها، در انتها، جسمانی بودند- هوا، آب، خوراک، و خواب. سپس نیازهای ایمنی – امنیت، پایداری- و پیرو آن نیازهای روان شناختی، یا اجتماعی – برای تعلق، عشق، و پذیرش آمدند. بر فراز همه ی آن ها نیازهای خودشکوفایی بودند – نیاز برای تحقق بخشیدن به خویشتن، برای شدن همه ی آن چیزی که کسی شایسته ی شدن است. مزلو احساس کرد که نیازهای برآورده نشده ی پایین نردبان شخص را از بالا رفتن تا پله ی بعدی باز می دارد.

+ نوشته شده در  87/09/12ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

یک روان نورد (از واژه ی یونانی ψυχοναύτης، لفظ به لفظ به معنی ملاح ذهن/روح) کسی است که از حالت های دیگرگون هوشیاری، که عمداً فراهم شده اند، برای تجسس ذهنش، و احتمالاً توجه به پرسش های معنوی، به واسطه ی تجربه ی سرراست، بهره می گیرد. روان نوردان به کثرت گرایی گرایش دارند، و خواهان جست و جوی سنت های رازورانه (عارفانه) ای از دین های رسمی جهان، مدیتیشن، رؤیای روشن، فن آوری هایی مانند کنترل امواج مغزی و محرومیت حسی، و اغلب داروهای روان گردان (اتنوژن ها) هستند. از آن جا که فنونی که هوشیاری را دگرگون می کنند می توانند خطرناک باشند، و می توانند حالتی از شکنندگی زیاده ای را فراهم آورند، روان نوردان عموماً ترجیح می دهند که این تجربیات را به تنهایی، یا با مشارکت کسانی به عهده گیرند که به آنان اعتماد دارند. از این رو، ایشان مخالف استفاده از هوشیاری های دگرگون شده در متن یک "میهمانی (پارتی)" هستند. روان نوردها عموماً این گونه استفاده ی اخیر را غیرمسژولانه و خطرناک می انگارند.

آماج های تمرینات روان نوردی ممکن است پاسخ به پرسش هایی درباره ی چگونگی کارکرد ذهن، بهبود بخشیدن به حالت های روانی یک نفر، پاسخ به پرسش های هستی شناختی یا معنوی، یا بهبود بخشیدن به عملیات شناختی زندگی روزانه باشند.

اصطلاح

 از آن جا که برخی از روان نوردان از استفاده ی داروها خودداری و ممانعت، و برخی دیگر آن را ترغیب می کنند، اصطلاح "روان نورد" اغلب به عنوان دلالت گر بودن بر استفاده ی مکرر از داروها بد تعبیر شده است. بسیاری از روان نوردان پافشاری می کنند که استفاده ی ایشان از هوشیاری دگرگون از استفاده ی اجتماعی یا تفریحی آن متفاوت است، و استفاده ی ایشان برای شان ممکن است اهمیتی مذهبی یا معنوی داشته یا نداشته باشد.

به گفته ی جاناتان ات، واژه ی روان نورد را در اصل نویسنده ی آلمانی ارنست یانگر وضع کرده بود.

 

+ نوشته شده در  87/09/09ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

دوست عزیزی که با نام سمیر برای ام ایمیل نوشته بودید، پاسخ شما ارسال شد. امیدوارم جواب پرسش هاس تان را گرفته باشید.  لصفاً از دریافت پاسخ خود مرا با خبر کنید. با سپاس و احترام
+ نوشته شده در  87/09/08ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

دوست گرامی آقای مجمد آگهی: با سلام؛ دومین نامه ی الکترونیکی شما دریافت و به آن پاسخ داده شد، لطفاً مرا از دریافت آن آگاه کنید. با آرزوی موفقیت!
+ نوشته شده در  87/08/26ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  | 

" ورزش مراقبه و ملکه کردن آن، نفس را از آرزوها باز می دارد، و رفع آرزوهل موجب مغلوبیت حواس می شود، و مغلوبیت حواس سبب آسانی دوام مراقبه و آرام به آن یافتن می شود..." - میر ابوالقاسم فندرسکی
+ نوشته شده در  87/08/26ساعت   توسط محمّدرضا چنگیز  |